محمدصادق دهلوي
مقدمه 48
كلمات الصادقين ( فارسي )
بالجمله بزرگ و عالىمرتبه بود 1 و صفائى بر كمال داشته و از غايت صفا از اندك چيز متاثر شدى . در اخبار الاخيار * آمده كه روزى جوانى بر اسب سوار مىرفت 2 و آن اسب بغايت خوششكل و خوشرفتار بود ناگاه بر وى تازيانه بزد 3 كه 4 آن ضربت 5 بر سرين اسب نقش بست . شيخ بر آن جوان تند شد و وى از اسب [ 78 ] بيفتاد . چون نيك نگاه كردند زخم آن تازيانه بر بدن شيخ نقش گرفته بود . راقم اين حروف گويد كه امثال اين صفاها از اوليا بسيار منقولست كه احوال ديگران 6 در ايشان سرايت 7 كند . صاحب رشحات * از حضرت خواجهء احرار قدس سره نقل كرده كه روزى از خدمت مولانا 8 نظام الدّين خاموش كه خليفهء خواجه علاء الدّين 9 عطارند و بواسطهء ايشان بخواجهء نقشبند قدس سرهم 10 مىرسند ، يكى آمد كه خدمت مولانا 11 نظام الدّين را مرضى عارض شده بتعجيل پيش ايشان رفتم و 12 ديدم كه آتش كردهاند و جامهء بسيار بر ايشان پوشيدهاند 13 و خدمت مولانا 14 را تمرج عظيم گرفته ، مىلرزند ، دندان بر دندان مىزنند چنانچه 15 در تبلرزه مىشود و آن تمرج هيچ تسكين نمىيابد . از مشاهدهء اين حال بغايت اندوهگين شدم . ساعتى نشستم ناگاه يكى از اصحاب ايشان كه به خدمت ايشان رابطهء تمام داشت از در درآمد با جامهاى 16 تر شده كه در هواى 17 سرد در جوى آسيا افتاده بود و سرماى 18 عظيم خورده . خدمت مولانا 19 كه وى را به آن حال ديدند فرياد كشيدند كه مرا بگذاريد و وى را گرم كنيد كه سرماى اوست كه من مىخورم . چون او را گرم ساختند [ 79 ] تمرج ايشان تسكين يافت و به حال خود آمدند . شيخ صلاح الدّين مريد و خليفه شيخ صدر الدّين * است و به دو واسطه بشيخ شهاب الدّين * مىرسد و شيخ صدر الدّين بعد 20 از پدر بزرگوار خود بر مسند ارشاد نشسته بود و بسيارى از اوليا در سلك ارادت وى منسلك بودند . يكى از آن جمله شيخ صلاح الدّين بوده . بمقتضاى 21 حكمت الهى از ملتان بدهلى آمد و رحل اقامت انداخت و با شيخ نصير الدّين محمود معاصر و همسايه بود . منقولست كه آنچه از جانب سلطان محمد تغلق از ايذا 22 و تكليف بشيخ نصير الدّين مير سيد به وصيت مشايخ خود تحمل مىكرد 23 بخلاف شيخ صلاح الدّين كه با سلطان سخت